تبليغاتX
شبكه هري پاتر آپادانا
 

زندگينامه روپرت گرينت

 rupert grint

زندگی نامه روپرت گرینت

نام شناسنامه ای: روپرت الکساندر لوید گرینت (Rupert Alexander Lloyd Grint)

قد: یک متر و هفتاد و هشت سانتی متر

زندگی نامه:
روپرت الکساندر لوید گرینت در 24 آگوست 1988 (3 شهریور 1367) در هرتفوردشایر انگلستان به دنیا آمد. وی قبل از حضور در مجموعه مشهور جادوگری هری پاتر، تنها یک برنامه نمایشی در مدرسه اش بازی کرده بود. وی وقتی خبر آزمون بازیگری برای فیلم سینمایی هری پاتر و سنگ جادو (سال 2001) را شنید، تصمیم گرفت تلاش خود را برای این آزمون بکند و در آن شرکت کند.
بر خلاف دیگر بچه هایی که برای این آزمون شرکت کرده بودند، روپرت یک نوار ضبط شده از خودش که در آن یک شعر به سبک هیپ هاپ بود و رونالد ویزلی را معرفی میکرد برای آزمون ارسال کرد و بعد انتخاب شد. هری پاتر و سنگ جادو (سال 2001) تاثیر شگرفی در معرفی و جهانی شدن روپرت داشت. وی تا به امروز در حال بازی در این سری فیلم ها است.
موهای روپرت قرمز است. یک برادر و سه خواهر دارد. درس محبوبش در مدرسه شیمی است. گیتار هم می نوازد. ورزش مورد علاقه او فوتبال است. در بین بازیگران به جیم کری علاقه دارد. و فیلم محبوبش هم شرک و ... است.

منبع: IMDB


 

نوشته شده توسط تام ريدل در شنبه 18 فروردین1386 ساعت موضوع در مورد شخصيتهاي هري پاتر | لينک ثابت


زندگينامه اما واتسون

emma watson

زندگی نامه اما واتسون

نام شناسنامه ای: اما شارلوت دوئر واتسون (Emma Charlotte Duerre Watson)

نام کوچک (Nickname): ام

قد: یک متر و شصت و پنج سانتی متر

زندگی نامه:
اما شارلوت دوئر واتسون در آکسفورد (آکسفوردشایر) انگلستان در 15 آوریل 1990 (26 فروردین 1369) به دنیا آمد. در مدرسه نقش های زیادی را بازی کرده است مثل "آرتور: سال های جوانی" و "شاهزاده خوشحال". به علاوه این بازی ها، اما در بسیاری از مدرسه ها، "مسابقه شاعری دیزی پرات " را هم انجام داده بود، که در آن نفر اول شد در صورتی که فقط هفت سال سن داشت. هری پاتر و سنگ جادو (سال 2001) اما را جهانی کرد. رقابت با دخترانی که خواستار نقش هرماینی (هرمیون) گرنجر بودند، و امایی که اصلا انتظار نداشت برای این نقش انتخاب شود، سرنوشت وی را تغییر داد.
جدا از عالم سینما، اما از بازی هاکی خیلی لذت می برد و به بحث و گفتگو هم علاقه خاصی دارد. موهای اما قهوه ای است. ولی رنگ موی طبیعی اش بلوند است. او در یکی از جشن های هالووین لباس ساحره ای را پوشیده بود و اصلا فکرش را هم نمی کرد که چند سال بعد باید نقش دختر ساحره ای را در هری پاتر بازی کند. نام والدین او ژاکلین و کریس است. هر دوی آنها وکیل هستند و از هم جدا شده اند. اما با مادر و برادر کوچکترش آلکس زندگی می کند. الگوی او در بازیگری جولیا رابرتز، گولدی هاون، جان کلیز و سندرا بالک است.
 

منبع: IMDB


 

نوشته شده توسط تام ريدل در شنبه 18 فروردین1386 ساعت موضوع در مورد شخصيتهاي هري پاتر | لينک ثابت


زندگينامه دنيل رادكليف

daniel jacob radcliffe

زندگی نامه دنیل رادکلیف

نام شناسنامه ای: دنیل جاکوب رادکليف (Daniel Jacob Radcliffe)

نام کوچک (Nickname): دن

قد: یک متر و هفتاد سانتی متر

زندگی نامه:
دنیل جیکوب رادکلیف در 23 جولای 1989 (اول مرداد 1368) از "آلان رادکلیف" و "مارشا گره شم" به دنیا آمد. او اولین بازی زندگی خود را در تئاتری در دبستانش ایفا کرد. خیلی زود برای نقش دیوید کاپرفیلد (سال 1999، مجموعه تلویزیونی) در نقش کودکی دیوید کاپرفیلد انتخاب شد. دو سال بعد در خیاط پاناما (سال 2001) در نقش پسر هری و لویزا پندل (جفوری راش و جیمی لی کورتیس) بازی کرد. لی کورتیس به مادر دنیل پیشنهاد داد که دن می تواند در نقش خود هری پاتر بازی کند. چندی بعد دنیل به عنوان نقش هری پاتر توسط کارگردان فیلم اول، کریس کلمبوس انتخاب شد و اولین فیلم هری پاتر به نام هری پاتر و سنگ جادو را در 16 نوامبر 2001 (25 آبان 1380) اکران شد. توسط این فیلم بود که دنیل جهانی شد و بعد از آن هم تا به امروز در تمام فیلم های هری پاتر حضور داشته است.
بعد از شهرت بزرگ و جهانی دنیل، او همچنان به زندگی معمولی خود ادامه می دهد و دوستان خوبی را در حین بازی فیلم های هری پاتر مثل روپرت گرینت و اما واتسون برای خود پیدا کرده است.

در آمد ها:
مقدار حقوق ارائه شده به دنیل رادکلیف را در زیر می بینید:
هري پاتر و محفل ققنوس (2007) $14,000,000
هري پاتر و جام آتش(2005) $11,000,000
هري پاتر و تالار اسرار(2002) $3,000,000                                                                              هري پاتر و سنگ جادو (2001) $250,000
 

منبع: IMDB


 

نوشته شده توسط تام ريدل در شنبه 18 فروردین1386 ساعت موضوع در مورد شخصيتهاي هري پاتر | لينک ثابت


رموس لوپين ، تولدت مبارك !

با توجه به سایت رولینگ بخش تولد ها امروز 10 مارس تولد ريموس لوپين است.

ریموس لوپین شخصیت سری داستان های هری پاتر نوشته جی کی رولینگ است. وی با پدر هری پاترو سیریوس بلک پدر خوانده وی و همچنین پیتر پتی گرو (کسی که پدر هری را به لرد ولدمورت فروخت و باعث مرگ پدر و مادر هری شد) در دوران جوانی در گروه به نام غارتگران بودند.
غارتگران گروهی زیرک بودند که به جانورنما تبدیل شده بودند و شب ها در محوطه مدرسه هاگوارتس به شیطنت می پرداختند. ریموس لوپین پس از کشته شدن جیمز پاتر و ناپدید شدن پیتر پتی گرو و همچنان زندانی شدن سیریوس بلک تنها عضو باقی مانده غارتگران بود. ریموس یک گرگنما بود که شب های بدر کامل ماه به یک گرگینه تبدیل می شد.
ریموس لوپین یک سال نیز به اشتغال در مدرسه هاگوارتس به عنوان معلم هنر های سیاه پرداخت و پس از آن به محفل ققنوس پیوست.


 

نوشته شده توسط تام ريدل در سه شنبه 22 اسفند1385 ساعت موضوع در مورد شخصيتهاي هري پاتر | لينک ثابت


همه چيز در مورد آلبوس دامبلدور

آلبوس دامبلدور

آلبوس دامبلدور Albus Dumbledore


نام کامل: آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور Albus Percival Wulfric Brian Dumbledore
نام های دیگر: لرد ولدمورت او را « قهرمان مردم عادی و گندزاده ها و مشنگ ها » خطاب کرده است. (ج.آ.33)
تاریخ تولد: 1840

خانواده
نیاکان: نا شناخته
پدر: ؟
مادر: ؟
پدربزرگ: ؟
فامیل: ؟

برادر: آبرفورث ،او روی بز ها طلسم های نا بخشودنی را اجرا کرد.وی در عکسی قدیمی از محفل ققنوس حضور دارد. او در هاگزهد واقع در هاگزمید متصدی بار است. (ج.آ.24 ، م.ق.9)

مکان رشد در بچگی: ؟
همسر: ؟
فرزند: ؟
حیوان خانگی: فوکس ، ققنوس

ظاهر کلی
رنگ چشم: آبی
رنگ مو: سفید ( سابقا بور )
مشخصات دیگر: « او مرد ی قد بلند و لاغر و با توجه به موها و ریش سفیدش بسیار پیر بود. مو و ریش هایش به قدری بلند بودند که به کمربندش می رسید. او یک شنل بنفش رنگ و بلندی پوشیده بود و ردایش بر خیابان کشیده می شد. چکمه های او پاشنه بلند و سر خمیده بودند. چشم های آبی اش روشن و براق بودند. عینک های نیمه دایره ایش بروی دماغ شکسته اش قرار داشت. دماغش حداقل دو بار شکسته شده بود. » (س.ج.1)

او زخمی به شکل نقشه متروی لندن در بالای زانویش دارد. (س.ج.1)

« پروفسور دامبلدور با وجود کهولت سن مردی پر جنب و جوش بود. مو و ریش بلند و نقره فامش به پایش می رسید، بینی اش عقابی بود و عینکی با قاب نیم دایره ای به چشم می زد. از او همیشه به عنوان بهترین جادوگر قرن یاد می شد اما این علت احترام فراوان هری نسبت به او نبود. همه به آلبوس دامبلدور اعتماد داشتند. » (ز.آ.5)

« نوری که از ماده ی درون قدح بیرون می تابید بر چهره ی دامبلدور افتاد. هری ناگهان متوجه شد که دامبلدور چه قدر پیر به نظر می رسد و جا خورد. او می دانست که سنی از دامبلدور گذشته است اما هیچ گاه او را پیر مرد نمی دانست. » (ج.آ.30)


دامبلدور در هاگوارتز

سال اول: 1851
گروه: گریفندور
دوران مدرسه: « من خودم شخصا از درس تغییر شکل ازش امتحان گرفتم...تو امتحانات N.W.E.T یه کارایی با چوبدستی اش می کرد که من تو عمرم ندیده بودم...» -- گریسلدا مارچبانکس (م.ق.31)

رشته: در سال 1940 استاد تغییر شکل در هاگوارتز بود (ت.ا.17) و رئیس گروه گریفندور، در سال 1970 سمت مدیریت مدرسه را گرفت.

دفتر دامبلدور

از کتاب ها : « دفترش یک اتاق بزرگ و زیبا و دایره وار بود و صدا های عجیبی از آن می آمد. تعدادی وسایل نقره ای رنگ بر روی یک میز باریک وجود داشتند که از آن ها دود خاکستری بیرون می آمد. قاب های عکس مدیر ها و مدیره های سابق بر روی دیوار آویزان شده بودند و همه آن ها در قاب هایشان خیلی آرام خوابیده بودند. یک میز بزرگ که پاهایش به شکل پنجه بود نیز آن جا وجود داشت که بر روی آن یک کلاه قدیمی و پاره شده قرار داشت...کلاه گروهبندی » (ت.ا.12)

ورودی: طبقه دوم، از دری مخفی در پشت یک ناودان بزرگ که از دیوار بیرون می آید. (ج.آ.28) کلمه رمز معمولا شکلات هایی است که دامبلدور به خوردن آنها علاقه دارد. (ت.ا.11 و 12 ، ج.آ.28) وقتی کسی از در وارد می شود توسط یک راه پله چوبی به آرامی به طرف بالا حرکت می کند.

طرح بندی: « یک اتاق بزرگ و دایره وار است » ( ظاهرا در یکی از برج هاست ) این اتاق پنجره نیز دارد.

دکور

×فوکس، ققنوس بر روی جایگاه چوبی اش
×کلاه گروه بندی
×شمشیر گریفندور
×کابینتی که دارای قدح اندیشه است
×قاب عکس های مدیران سابق (م.ق.23) فورتکیو، فیناس نیگلاس، اراماندو دیپت، دیلیز درونت، اورارد.
×میز و صندلی هایی که پایه هایشان به شکل پنجه است
×تعدادی وسایل نقره ای رنگ بر روی یک میز باریک ، که از آن ها دود خاکستری بیرون می آید


زمان بندی

1840
آلبوس دامبلدور به دنیا می آید.
جی کی رولینگ سنی حدوده 150 سال به دامبلدور داده است و چون داستان در دهه 1990 شکل می گیرد بنابراین تاریخ تولد وی را 1840 فرض می کنیم. البته تاریخ و تاریخ دوران مدرسه او ممکنه پنج سال کم یا زیاد هم باشد.

1851
به هاگوارتز می رود و در گروه گریفندور قرار می گیرد. هرماینی گفت: « من از بچه ها پرسیدم و تا حالا ظاهرا گریفندور از همشون بهتره. امیدوارم که من تو گریفندور باشم. شنیدم خوده دامبلدور هم تو گروه گریفندور بوده...البته راونکلاو هم بد نیست...» (س.ج.6) [این تاریخ از تاریخ تولد فرض شده]

1858
از هاگوارتز فارغ التحصیل شد. گریسلدا مارچبانکس از درس های تغییر شکل و وردهای جادویی از او امتحان گرفت. وی در باره دامبلدور به آمبریج چنین گفت: « من خودم شخصا از درس تغییر شکل ازش امتحان گرفتم...تو امتحانات N.W.E.T یه کارایی با چوبدستی اش می کرد که من تو عمرم ندیده بودم...» (م.ق.31) [این تاریخ از تاریخ تولد فرض شده]

1940
استاد تغییر شکل در هاگوارتز می شود. هنوز موهایش بور بود. به تام ریدل، دانش آموز ممتاز بد گمان بود. (ت.ا.13 و 17) [این تاریخ از دوران مدرسه تام ریدل مشخص شده. 50 سال قبل از حوادثی که در سال تحصیلی 1993-1992 اتفاق بیفتد. همچنین در زمانبدنی DVD هم ذکر شده]

1942 ژوئن
مارتیل می میرد. تام ریدل به هاگرید تهمت می زند. هاگرید از هاگوارتز اخراج می شود. دامبلدور به او اجازه ماندن در هاگوارتز را می دهد تا برای کلید داری هاگوارتز آموزش ببیند.

1945
دامبلدور، جادوگر سیاه گریندوالد را شکست می دهد. (س.ج.6 و 13)

1970
مدیر مدرسه هاگوارتز می شود. والدین لوپین گمان می کردند که ریموس به خاطر وضعیتش نمی تواند به مدرسه برود، ولی همه این مسائل با مدیر شدن دامبلدور تغییر کرد.

دهه 1970
محفل ققنوس را تاسیس کرد و با ولدمورت و مرگ خوارانش شروع به جنگ کرد.

بهار 1980 (یا شاید پاییز/زمستان 1979)
با سیبیل تریلانی مصاحبه کرد و شاهد پیشگویی وی در مورد پسری که در پایان ماه جولای به دنیا می آید و قدرت نابودی لرد سیاه را دارد، بود. (م.ق.37)

1980
سوروس اسنیپ را استخدام کرد ولی خواسته وی را برای تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه را رد کرد. (م.ق.17)

1981 اکتبر 24
در اجرای طلسم وفاداری برای مخفی کردن پاتر ها و پسر نوزداشان که در 31 جولای 1981 بدنیا آمده بود، شرکت کرد. دهکده گودریک

1981 31 اکتبر - 1 نوامبر
هری پاتر یتیم را نزد دورسلی ها در پریوت درایو گذاشت. (س.ج.1 ، م.ق.37)

1990
بسیاری از مردم از دامبلدور خواستند که وزیر سحر و جادو شود ولی او این وظیفه را نگرفت و این سمت به کورنیلوس فاج واگذار شد. بنا بر مقاله ای در مجله سفسطه باز، که در سپتامبر 1995 منتشر شد، فاج 5 سال پیش وزیر شد که همان 1990 می شود. (م.ق.10)

1995 ژوئن
راهش را از کورنیلوس فاج که بازگشت ولدمورت را باور نمی کند، جدا می کند. بار دیگر محفل ققنوس را جمع آوری می کند تا با لرد سیاه بجنگند. شماره 12 میدان گریمولد را به عنوان دفتر فرماندهی انتخاب می کند.

1995 اگوست 12
از هری در مقابل دیوان عالی جادوگران دفاع می کند.

بهار 1996
برای اینکه هری از هاگوارتز اخراج نشود، مسئولیت بر پا کردن « ارتش دامبلدور » را بر عهده می گیرد و از سمت خود در هاگوارتز کنارگیری می کند.

1996 ژوئن
دامبلدور با لرد ولدمورت در وزارت سحر و جادو می جنگد.



مهارت ها

چوبدستی: ؟
وسائل: قدح اندیشه، آیینه آرزوها، زمان برگردان، لامپ خاموش کن، وسایل نقره ای رنگ بی نام.
جوراب ها: به یک جفت جوراب گرم علاقمند است
غذاهای مورد علاقه: لیمون چکیده شده، شکلات گرم
عضو گروه های: نشان مرلین، اولین درجه و جادوگر اعلی؛ موسس و راز دار محفل ققنوس (م.ق.6)
رئیس کل کنفدارسیون بین المللی جادوگران (موقتا اخراج شد (م.ق.5))
رئیس کل دیوان عالی جادوگران یا همان ویزینگاموت (موقتا اخراج شد (م.ق.5))

مشهور برای: شکست دادن جادوگر سیاه، گرینوالد در سال 1945، پیدا کردن 12 استفاده برای خون اژدها
استعدادها: چفت شدگی، تغییر شکل، ذهن جویی (م.ق.38)، بدون چوبدستی می تواند جادو کند؛ بدون شنل نامرئی می تواند نامرئی شود. (ت.ا.12) ، احتمالا می تواند درون شنل نامرئی را ببیند (ت.ا.14)، می تواند با چوبدستی اش پیغام انتقال دهد (ج.آ)
سپر مدافع: هنگام مسابقه کوییدیچ از آن استفاده کرد ولی شکلش مشخص نشده بود (ز.آ.9) دوباره در جام آتش از آن استفاده کرد و این دفعه به صورت « پرنده شبح مانند » توصیف شده بود. سپس رولینگ تایید کرد که سپر مدافع دامبلدور ققنوس است.
بدترین خاطره/ترس: ؟
بوگارت: ؟
پیش گویی: بر طبق گفته پروفسور مینروا مک گونگال، دامبلدور پایان هاگوارتز را پیش بینی کرده است. (ت.ا.16)
سابقه حبس: دلورس آمبریج سعی می کند دامبلدور را برای تشکیل دادن یک گروه غیر قانونی دستگیر کند ولی موفق نمی شود.
علاقمندی ها: موسیقی چیمبر و بازی بولینگ ده میله ای


اسرار و تصاویر غلط

×بعد از اینکه دامبلدور از سمت مدیریت در سال 1993 و دوباره در سال 1996 بر کنار شد، کجا رفت؟

×بعد از کشته شدن جیمز و لیلی، دامبلدور چطور با چنین سرعتی متوجه مرگ آن ها شد؟ و از کجا می دانست که لیلی از جادوی باستانی استفاده کرده؟ (باید این را می دانست چون به هاگرید گفته بود که هری را به پریوت درایو بیاورد)

×آیا عمر او واقعا 150 سال است؟ هیچ تاریخی در کارتش زده نشده است. اگر او واقعا این قدر پیر است بنابراین مارچ بنکس باید باستانی باشد!

×آیا دامبلدور می تواند بین قاب عکس هایش حرکت کند؟ آیا او می تواند بین کارت های شکلات قورباغه ای حرکت کند؟ به هر حال وقتی هری برای اولین بار او را در کارت شکلات قورباغه ای دید، بعد از مدتی آن را ترک کرد. و زمانی که او را از تمام گروه ها اخراج کردند به بیل ویزلی گفت، تا زمانی که او را از کارت های شکلات قورباغه ای بر ندارند نگران نخواهد شد.

Nitwit! Blubber! Oddment! Tweak! نظریه های مسخره و مضحکی راجع به تعبیر این کلمات داده شده است. ظاهرا رولینگ فقط از این کلمات برای آشنا کردن ما با شخصیت درونی دامبلدور استفاده کرده و هیچ پیام خاصی در این کلمات وجود ندارد. این کلمات نشانه شوخ طبع بودن دامبلدور است، مثل زمانی که می خواست جکی را برای دانش آموزان در آغاز سال تحصیلی 5-1994 تعریف کند یا وقتی که در جشن یول بال با ایگور کارکاروف درباره مثانه پرش صحبت می کرد. بنابراین احتمال زیادی وجود دارد که پیغام خاصی در میان این کلمات وجود ندارد چون داستان کلی چنین چیزی را نشان نمی دهد.

×معنای مارهای در هم پیچیده که از وسایل نقره ای رنگ بیرون آمدند، چیست؟

×دامبلدور با نیکلاس فلامل در مورد سنگ جادو همکاری نکرده است یا اگر دقیق تر بگوییم او سنگی را که فلامل را 600 سال زنده نگه داشته را به وجود نیاورده است چون او در آن زمان به دنیا نیامده بود. کارت او فقط می گوید که دامبلدور با نیکلاس فلامل شریک هستند و اشاره ای به همکاری دامبلدور برای به وجود آوردن سنگ با فلامل نمی کند.


سوالات

×به نظر دامبلدور چه چیزی از مرگ بد تر است؟
×اگر دامبلدور قوی ترین جادوگر قرن است، بعد از او چه کسی قوی تر است؟
×محتوای نامه ی دامبلدور به پتونیا دورسلی چه بود؟

دامبلدور در فیلم ها

ریچارد هریس نقش دامبلدور را در دو فیلم اول بازی کرد. وی بعد از فیلم دو در گذشت و از آن پس مایکل گامبون جای وی را گرفت.


 

نوشته شده توسط تام ريدل در چهارشنبه 16 اسفند1385 ساعت موضوع در مورد شخصيتهاي هري پاتر | لينک ثابت


خواندني هائي از زندگي جي كي رولينگ از زبان خودش

 جي كي رولينگ و همسرش

پدر و مادر من، هر دو اهل لندن بودند. آنها در سن 18 سالگی در قطاری كه از ایستگاه كینگزكراس لندن به آبراث در اسكاتلند می‌رفت با هم آشنا شدند. در این سفر، پدر و مادرم هر دو به اسكاتلند می‌رفتند تا به "نیروی دریایی سلطنتی" ملحق شوند. مادر من در آن روز گفته بود كه سردش شده و پدرم كتش را به او داده بود تا گرم شود. آنها یك سال بعد از این ماجرا در سن 19 سالگی ازدواج كردند.

پدر و مادرم پس از خروج از نیروی دریایی، به حومه برستول در غرب انگلستان مهاجرت كردند. مادرم بیست ساله بود كه من بدنیا آمدم. من یك نوزاد تپل مپل بودم. توصیف "شبیه به توپی بادی كه كلاه‌های منگوله دار رنگارنگ پوشیده باشد" كه در كتاب سنگ جادو است، در مورد عكس‌های كودكی من صدق می‌كند.

خواهرم "دی" یك سال و یازده ماه بعد از من متولد شد . روز تولد دی قدیمی‌ترین خاطره‌ من است یا لااقل قدیمی‌ترین خاطره‌ای كه می‌توانم به یاد بیاورم. من درآشپزخانه مشغول بازی كردن با یك تكه خمیر بازی بودم و پدرم مرتب و با دستپاچگی از آشپزخانه به اتاقی می‌رفت كه مادرم در آن در حال وضع حمل بود و دوباره به آشپزخانه برمی‌گشت. من مطمئنم كه این خاطره ساخته ذهنم نیست چون بعدا جزییات آن را با مادرم چك كردم. البته من یك تصویر واضح دیگر هم دارم كه ساخته ذهنم هست: قدم زنان دست در دست پدرم به اتاق خواب رفتیم. مادرم را دیدم كه با لباس خواب روی تخت در كنار خواهر دراز كشیده. خواهرم لخت مادرزاد بود با موهای بلند، لبخند بر لب و قیافه یك بچه 5 ساله!!! اگر چه این تصویر عجیب و غریب، نتیجه كنار هم چیدن تصورات غلط دوران كودكی بود،‌ اما اینقدر واضح و روشن هست كه هر گاه به یاد بدنیا آمدن خواهرم می‌افتم، این تصویر به ذهنم می‌آید.

دی، موهایی كاملاً سیاه و چشمانی به رنگ قهوه‌ای تیره ــ همرنگ چشمان مادرم ــ‌ داشت (و هنوزهم دارد.) او مطمئنا از من خیلی زیباتر بود (هنوز هم هست.) فكر می كنم برای جبران این مشكل (زشت‌تر بودن من) بود كه والدینم به این نتیجه رسیدند كه من حتما باهوشتر هستم. هر دو ما از این برچسب‌ها متنفر بودیم. من واقعا می‌خواستم كه كمتر به شكل یك توپ بادی كك مكی باشم و دی ـ‌ـ كه الان یك وكیل است ــ نیز به حق ناراحت بود كه كسی نمی‌فهمید او چیزی بیشتر از یك صورت خوشكل هست. این موضوع باعث شد كه ما سه چهارم كودكی‌مان را به دعوا با هم بگذرانیم، مثل دو گربه وحشی كه در یك قفس كوچك زندانی شده بودند. بالای ابروی دی جای یك زخم كوچك هنوز به چشم می‌خورد؛ این زخم متعلق به زمانی است كه من یك باطری به سمت او پرتاب كردم. البته من انتظار نداشتم كه باطری به او اصابت كند و فكر می‌كردم كه او جا خالی می‌دهد. (البته این بهانه چیزی از عصبانیت مادرم كم نكرد؛ من هرگز او را عصبانی‌تر از این ندیده بودم.)

زمانی كه من چهار ساله بودم آن خانه ویلایی را ترك كردیم و به "وینتربورن" در حاشیه بریستول رفتیم. حالا ما در خانه‌ای پله‌دار زندگی می‌كردیم كه دارای یك دیوار مشترك [با خانه بغلی] بود. پله‌های این خانه باعث شد كه من و دی نمایش "پرتگاه" را بارها و بارها در بالای پله‌ها كنیم: در این نمایش یكی از ما از بالاترین پله آویزان می‌شد و دستهای دیگری را می‌گرفت و با استفاده از همه روشهای تطمیع و تهدید به او التماس می‌كرد كه او را رها نكند تا اینكه سقوط می‌كرد و كشته می‌شد. این بازی برای ما لذتی تمام‌نشدنی داشت. فكر می‌كنم آخرین باری كه این بازی را آنجام دادیم كریسمس دو سال پیش بود؛ دختر 9 ساله من كه اصلا از این بازی خوشش نیامد.

مدت زمان كوتاهی كه ما با هم دعوا نمی‌كردیم،‌ دوستان خیلی خوبی بودیم. من قصه‌های زیادی برای او تعریف می‌كردم. معمولا ما این داستانها را به شكل بازی اجرا می‌كردیم و هر یك نقش یكی از كاركترهای داستان را بازی می‌كردیم. وقتی من این نمایشنامه‌های طولانی را ترتیب می‌دادم، واقعا مستبد بودم اما دی این موضوع را تحمل می‌كرد چون من معمولا نقشهای اصلی را به او می‌دادم.

در این خیابان جدید (وینتربورن) بچه‌های هم سن و سال ما زیاد بودند. در میان این بچه‌ها برادر و خواهری بودند با نام خانوادگی "پاتر". من همیشه از نام خانوادگی آنها خوشم میامد و البته فامیلی خودم را خیلی دوست نداشتم؛ متاسفانه كلمه رولینگ به آسانی دستمایه عبارت‌های مسخره می‌شد مانند rowling pin (وردنه؛ چوبی استوانه‌ای برای پهن كردن خمیر) و Rowling Stone (نام یك گروه خواننده راك ان رول انگلیسی در دهه 60) و ... . به هر حال، این برادر از زمان انتشار كتابها، مرتبا خود را "هری پاتر" معرفی می‌كند و مادر او نیز به خبرنگاران گفته كه من و او عادت داشتیم مانند جادوگران لباس بپوشیم. این دو ادعا كذب می‌باشند. در واقع، همه آنچه من از آنها به خاطر دارم این است كه این برادر یك دوچرخه مدل "چاپر" داشت كه در آن زمان مدل بسیار پرطرفداری بود و همچنین یادم هست كه او یك بار سنگی به طرف دی پرتاب كرد و من هم به همین خاطر با یك شمشیر پلاستیكی محكم كوبیدم توی سرش. (معلومه كه فقط من اجازه داشتم به طرف دی چیزی پرتاب كنم!!!)

من از مدرسه‌ام در وینتربورن واقعا لذت می‌بردم چون جای بسیار آرامی بود؛ در آنجا بفور كارهایی مانند سفال‌گری، نقاشی و داستان سرایی انجام می‌دادیم و این فعالیتها كاملا مناسب حال من بود. اما والدین من همیشه آرزوی زندگی خارج از شهر را در سر داشتند و من نه ساله بودم كه برای آخرین بار اسباب‌كشی كردیم و به روستای كوچكی به نام "تاتشیل" در "ولز" رفتیم.

این نقل مكان با مرگ مادربزرگ محبوب من ــ كثلین ــ هم زمان شد. بعدها كه می‌خواستم قسمتی به اسمم اضافه كنم، اسم او را انتخاب كردم. بی‌شك این اولین مصیبت زندگی من تاثیر منفی بر روی احساس من نسبت به مدرسه جدیدم داشت و من از این مدرسه اصلا خوشم نمی‌آمد. در تمام طول روز ما می‌بایست پشت میزهای گرد، رو به تخته سیاه می‌نشستیم. بر روی هر میز یك جا دواتی قدیمی نصب شده بود. اما بر روی میز من یك سوراخ دیگر هم وجود داشت؛ ظاهرا پسری كه سال قبل پشت این میز می‌نشسته به دور از چشم معلم با نوك پرگار این سوراخ را كنده بود. به نظر من این دستاورد مهمی بود و من هم شروع به گشاد كردن این سوراخ با نوك پرگارم كردم و هنگامی كه من آن كلاس را ترك كردم یك نفر به راحتی می‌توانست انگشت شستش را در آن بچرخاند.

من در سن یازده سالگی به دبیرستان "وایدین" رفتم. در این مدرسه بود كه من با "شان هریس" آشنا شدم. شان هریس همان شخصی است كه كتاب تالار اسرار به او تقدیم شده و فورد آنجلیا ــ ماشین آقای ویزلی ــ در اصل متعلق به او بود. او اولین نفر از دوستان من بود كه رانندگی یاد گرفت و آن ماشین سفید و فیروزه‌ای برای من به معنی آزادی بود و اینكه دیگر مجبور نبودم مرتب از پدرم بخواهم كه كه با ماشین مرا برساند یا بدنبالم بیاید، چون برای یك دختر نوجوان كه در روستا زندگی می‌كند این موضوع، بدترین مشكلات است. تعدادی از شادترین خاطرات دوران نوجوانی من مربوط به زمانی است كه با ماشین شان با سرعت در تاریكی می‌راندیم. شان اولین كسی بود كه با او در مورد آرزوی نویسنده شدنم به طور جدی صحبت كردم و او هم تنها كسی بود كه فكر می‌كرد من حتما موفق می‌شوم و این دلگرمی او برای من بسیار باارزشتر از چیزی بود كه در آن زمان به او ‌می‌گفتم.

بدترین حادثه دوران نوجوانی من مریض شدن مادرم بود وقتی من 15 ساله بودم. تشخیص دكترها مالتیپل اسكلو روسیس (ام اس) بود كه بیماری سیستم مركزی اعصاب هست. اغلب این بیماران دوره‌های بهبودی مقطعی دارند اما مادر من بدشانس بود و از زمان بیماریش به آرامی اما به طور مداوم بدتر می‌شد. به نظر من اكثر مردم در اعماق وجودشان احساس می‌كنند كه مادرانشان تباهی ناپذیرند؛ بیماری لاعلاج مادرم برای من یك ضربه روحی شدید بود با وجودی كه آن زمان دقیقا درك نمی‌كردم كه معنی واقعی این بیماری چیست.

در سال 1983 من وارد دانشگاه "اگزتر" در سواحل جنوبی انگلیس شدم. من با فشار والدینم به تحصیل در رشته فرانسه مشغول شدم و این یك اشتباه محض بود. در نظر آنها رشته زبان انگلیسی ــ رشته مورد علاقه من ــ مرا به جایی نمی‌رساند اما رشته فرانسه آینده‌دار بود؛ اما من می‌بایست مقاومت می‌كردم و در رشته انگلیسی ادامه تحصیل می‌دادم. علاوه بر بی علاقگی به این رشته من مجبور بودم كه به عنوان قسمتی از تحصیلم یك سال را در پاریس زندگی كنم.

پس از فارغ التحصیلی در لندن مشغول به كار شدم. طولانی‌ترین شغل من در تشكیلات «امنستی اینترنشنال» بود كه سازمانی بود كه با حركات ضد حقوق بشر در كل دنیا مبارزه می‌كرد. اما در سال 1990 من و دوست پسر سابقم تصمیم گرفتیم به منچستر برویم. من بعد از یك هفته دنبال آپارتمان گشتن،‌ در قطاری شلوغ و به تنهایی به لندن برمی‌گشتم كه ناگهان ایده هری پاتر به ذهنم خطور كرد.

من از سن 6 سالگی بی‌وقفه مطلب می‌نوشتم اما هیچ گاه از یك ایده اینقدر هیجان‌زده نشده بودم. از اینكه خودكار همراهم نبود شدیدا ناخرسند بودم و خجالت می‌كشیدم كه از كسی خودكار قرض كنم. حالا می‌دانم كه این موضوع به نفع من بود چون قطار تاخیر داشت و من برای چهار ساعت تمام در مورد جزییات داستان فكر كردم و ریزه‌كاری‌های داستان در ذهن من می‌جوشید و شكل می‌گرفتند؛ پسر لاغرمردنی،‌ عینكی و مو مشكی كه نمی‌دانست جادوگر است برای من واقعی و واقعی‌تر می‌شد. فكر می‌كنم اگر در آن زمان می‌خواستم از سرعت فكر كردنم بكاهم و آن جزییات را بر روی كاغذ بیاورم بسیاری از قلم می‌افتاد. (اگرچه هنوز هم بعضی وقت‌ها به فكر می‌افتم كه تا هنگام نوشتن داستانها چقدر از ایده‌هایی كه در آن سفر به ذهن من آمد، فراموش كردم.)

همان روز عصر من شروع به نوشتن سنگ جادو كردم اگر چه آن نوشته‌ها هیچ شباهتی به نسخه نهایی كتاب ندارند. من به منچستر نقل مكان كردم و دست‌نوشته‌ها را نیز با خود بردم. این نوشته‌ها هر روز حجیم‌تر می‌شد و داستان در هر جهت دور از ذهنی گسترش می‌یافت از جمله ایده‌هایی برای سالهای بعد هری در هاگوارتز. اما در 30 دسامبر 1990 اتفاقی افتاد كه كه دنیای من و هری پاتر را برای همیشه تغییر داد: مرگ مادرم.

دوران طاقت فرسایی بود. پدرم، دی و من گیج و مبهوت بودیم. مادرم فقط 45 سال داشت و ما هرگز تصور نمی‌كردیم او به این زودی و در این سن از دنیا برود ــ شاید چون جرات نمی‌كردیم به این موضوع فكر كنیم. حس می‌كردم سینه‌ام فشرده می‌شود مثل اینكه یك صفحه سنگی به سینه‌ام فشار می‌دادند،‌ در قبلم یك درد واقعی بود.

نه ماه بعد از روی ناچاری به كشور پرتغال رفتم زیرا در آنجا در یك موسسه آموزش انگلیسی شغلی پیدا كرده بودم. من این بار نیز دست نوشته‌های هری پاتر كه همچنان در حال افزایش بود، را با خودم بردم و امیدوار بودم كه ساعات كاری جدیدم (بعدازظهر و عصر) این امكان را به من بدهد كه به طور جدی‌تر نوشتن این رمان را دنبال كنم. داستان رمان از زمان مرگ مادرم خیلی تغییر كرده بود. اكنون احساسات درونی هری در مورد پدر و مادرش كشته شده‌اش بسیار عمیق‌تر و واقعی‌تر بود. در همان هفته‌های اولی كه در پرتقال بودم فصل محبوب خودم را نوشتم: آیینه اریسد (آینه نفاق انگیز).

من فكر می‌كردم وقتی از پرتغال برگردم یك كتاب كامل زیر بغلم خواهد بود. اما من چیزی بهتر با خود برگرداندم: دخترم جسیكا. من با یك مرد پرتغالی آشنا شدم و ازدواج كردم. گرچه این ازدواج موفق نبود، اما بهترین هدیه زندگی، را به من بخشید. كریسمس 1994 من و جسیكا وارد شهر اندینبرا (ادینبورگ) ــ محل زندگی خواهرم ــ شدیم.

من تصمیم داشتم كه همچنان تدریس كنم و می‌دانستم كه باید كتاب را بزودی تمام كنم وگرنه هرگز نمی‌توانستم آن را به پایان ببرم. تدریس تمام وقت با كارهایی مانند برنامه‌ریزی آموزشی، تصحیح اوراق و رسیدگی دست تنها به یك دختر كوچك، اصلا وقت آزادی برای من باقی نمی‌گذاشت. بنابراین من بی‌امان و دیوانه‌وار نوشتم و مصمم بودم كه كتاب را تمام كنم تا بتوانیم از كسی بخواهم آن را منتشر كند. هر گاه كه جسی در كالسكه به خواب می‌رفت،‌ به سرعت به نزدیكترین كافی شاپ می‌رفتم و با سرعت تمام می‌نوشتم. تقریبا هر روز عصر می‌نوشتم. و بعد همه نوشته‌ها را خودم تایپ می‌كردم. بعضی وقتها با وجود همه علاقه و دلبستگی كه به كتاب داشتم، از آن متنفر می‌شدم.

عاقبت كتاب به پایان رسید. سه فصل اول را در یك پوشه پلاستیكی شكیل گذاشتم و برای یك مشاور انتشاراتی فرستادم. او نیز پوشه را به سرعت پس فرستاد،‌ فكر كنم همان روزی كه بدستش رسیده بود،‌ آن را پس فرستاد. دومین مشاور انتشاراتی در یك نامه‌ جواب من را داد و از من خواست تا بقیه داستان را ببیند. این نامه دو جمله‌ای واقعا بهترین نامه‌ای بود كه در طول زندگیم بدستم رسیده بود.

یك سال طول كشید تا مشاور انتشاراتی جدید من، كریستوفر،‌ شركت انتشاراتی پیدا كرد. شركتهای انتشاراتی بسیاری داستان را رد كردند و چاپ نكردند. تا اینكه عاقبت در آگوست 1996 كریستوفر به من زنگ زد و گفت كه انتشارات "بلومزبری" پیشنهادی دارند. من نمی‌توانستم چیزی را كه می‌شنیدم باور كنم. مثل احمق‌ها از او پرسیدم: «منظورت اینه كه میخوان كتاب رو چاپ كنن؟» و او جواب داد: «البته كه می‌خوان كتاب رو چاپ كنن.» بعد از اینكه گوشی را گذاشتم جیغ بلندی كشیدم و به هوا پریدم. جسیكا كه در صندلی بلندش نشسته بود و با لذت چایی می‌خورد با چشمانی وحشت زده به من نگاه می‌كرد.

ادامه را نیز كه خود می‌دانید.
منبع :جادوگران


 

نوشته شده توسط تام ريدل در چهارشنبه 16 اسفند1385 ساعت موضوع در مورد شخصيتهاي هري پاتر | لينک ثابت


علايق اما واتسون بازيگر نقش هرميون گرانجر

اما واتسون

علايق اما واتسون

  1. محبوبترین فیلم:فیلمهای جولیا رابرتز
  2. محبوبترین ارکست:برایان ادامز-سامانتا موبا ودیدو
  3. ورزشها:هاکی و تنیس و چوگان
  4. محبوبترین کتاب هری پاتر:هری پاتر و زندانی ازکابان
  5. اولین کتاب خوانده شده:کرم خیلی گرسنه
  6. اولین مسابقه:مسابقات شعر که در ان اول شد
  7. بهترین هدیه:سي دي پلير
  8. چيزي كه او را خوشحال ميكند:وقتي كه به چيز شادي فكر كني
  9. بهترين رنگ:ابي
  10. بهترين اسباب بازي:ايپود
  11. بهترين تلفن همراه:سوني اريكسون
  12. بهترين حيوان:گربه
  13. بهترين غذا:هر چيزي كه روي نان تست و نعنايي و شاتوتي
  14. بهترين ميان وعده:شكلات ماليده شود و خرده شود!
  15. بهترين شكلات:شكلات ليمويي
  16. بهتري اوغات فراغت:خريد و صحبت با تلفن و ايميل به دوستان
  17. بهترين بازيگر مرد:جان كلينز
  18. بهترين بازيگر زن:جوليا رابرتز سندرا بولاك
  19. بهترين فيلم:بالوك-گلادياتور-شجاع قلب و شرك
  20. بهترين ورزش:هاكي -چوگان- تنيس و مسابقات اتومبيل راني
  21. بهترين ورزش تابستاني:اسكي روي اب
  22. بهترين بازي:كارت بازي
  23. بهتري درس:هنر-تاريخ و انكليسي
  24. بدترين درس:رياضي و جغرافي
  25. بهترين برنامه فوق برنامه:شعر
  26. بهترين شخصيت هري پاتر:هاگريد
  27. بهترين گروه:گريفيندور

منبع : وبلاگ شوهر اما واتسون


 

نوشته شده توسط تام ريدل در پنجشنبه 12 بهمن1385 ساعت موضوع در مورد شخصيتهاي هري پاتر | لينک ثابت


سوتي هاي اما واتسون بازيگر نقش هرميون گرنجر ...

مصاحبه ي مجله ي Creme با اما واتسون

به نقل از سايت جادوگران

 

× در اولين روز اردوي مدرسه ما بايد مي رفتيم کيفهامون رو که از اتوبوس بيرون گذاشته بودن پيدا مي کرديم و در کمد مخصوص خودمون ميذاشتيم. کيف من يکمي بزرگ و سنگين بود و منم انداختمش رو شونه ام و برگشتم به اتاقم. بعدشم براي رفتن به يه گردش همگي برگشتيم به محلي که اتوبوس اونجا بود. من يه ذره دير اونجا رسيدم. بخاطر همين دنبال يکي از دختراي همسال خودم گشتم که يه جفت از لباس زيرهام رو بدم به اون که يه جايي قايم کنه و همچنين بپرسم که کيا اومدن. يکي از دوستام که چشمش به لباس زيرها خورده بود از يه دختري پرسيد: اينا مال تو نيست ليزا؟ منم بدون فکر گفتم: نه!!! البته فکر کنم همه از سرخي صورتم فهميدن که اون لباس زيرا مال من بودن.

×يه روز من تنها خونه بودم و داشتم تکاليف هنر مدرسه ام رو انجام ميدادم و همزمان
NZ Idol هم ميديدم. همونطور که داشتم تکاليفم رو بررسي ميکردم شروع کردم همراه با Rosita آواز خوندن و صداي اومدن برادرم رو نشنيدم. بديش اين بود که اون 2 تا از دوستانش رو هم با خودش اورده بود و يکي از اونا گفت: من اگه جاي تو بودم نميخواستم سال ديگه رو ببينم! بعدش بقيه اشون زدن زير خنده. خيلي خيلي وضعيت خجالت آوري بود!


× پريود (عادت ماهانه) شدنهاي من هميشه با درد و عذابه به خاطر همين اينجور موقع ها مامانم يادداشتهاي موسيقيم رو برام مي نويسه بنابراين من
PE coz که هميشه آخرين چيزيه که انجامش ميدم رو فراموش کردم. وقتي که داشتم دفتر تمريناتم رو به معلم نشون ميدادم. يه نگاهي کرد و گفت:باشه، اينبار کاري باهات ندارم چون ابزار و لوازم PE رو نخريدي، اما پريود شدنت هيچ دليل خوبي واسه انجام ندادن تکاليفت نيست، بهتره بدوني ديگه يه همچين عذري پذيرفته نيست! به فاصله ي خيلي کمي از اونجا يه گروه از پسرها ايستاده بودن که با شنيدن اين حرف همشون از خنده منفجر شدن.... منم از شدت خجالت در حال مردن بودم!!!

× يکي از دختران مدرسه ي ما که خانواده ي خيلي پولداري داره هميشه جشن تولد هاي پرزرق و برق و باشکوه ميگيره و کلي خرج ميکنه. امسال هم والدينش براي تولدش 13 تا از بچه هاي مدرسه رو (اين جشن، تولد 14 سالگيش بود و با خودش 14 نفر ميشديم) به رستوران مجلل
Sky Tower در Auckland براي صرف ناهار و بعد هم ديدن فيلم دعوت کردن. دوستم براي ناهار دو تا از پسرهاي مدرسه رو هم دعوت کرده بود که يکيشون هموني بود که من خيلي خيلي ازش خوشم ميومد و وقتي همون پسر دقيقاً اومد جفت من نشست حسابي دست پاچه شدم و قلبم تند تند ميزد. موقع سفارش غذا من اصلاً درست و حسابي به ليست غذاها نگاه نکردم، يه نگاه سطحي کردم و چشمم به خوراک ماهي غزل آلا با سس تاتار افتاد. با خودم فکر کردم وايييي من که قزل آلا دوست دارم حالا ببين با سس تاتار چقدر خوشمزه تر هم ميشه...... ولي! اَه اَه... وقتي آوردن ديدم چند تا تيکه ماهي نپخته و خيلي خيلي بدمزه توي ديس غذاي منه! به هر حال مجبور شدم وانمود کنم که غذا خيلي خيلي خوشمزه ست و تا ته بخورمش... قيافه ام حسابي ديدني بود!!!

× تابستون سال پيش منو دوستم يه ديوونه بازيه حسابي درآورديم. من واسه ي يک ماه بين فيلم هري پاتر و جام آتش استراحت داشتم تا هر کاري که ميخوام انجام بدم و دوستم سعي کرد پائين موهاي منو صورتي کنه که نتيجه ي کار يه رنگ خيلي خيلي وحشتناک بود... شاهکاري بود واسه خودش! اصلاً هيچ شباهتي به رنگ صورتي نداشت. واقعاً بي ريخت بود. من به معناي واقعي کلمه مجبور بودم به مدت سه هفته روزي سه بار موهامو بشورم تا شر اون رنگ مسخره رو کم کنم.

× وقت ناهار به بوفه ي مدرسه رفتم و يه رول سوسيس و يه قوطي کوک خريدم. وقتي خانم فروشنده ميخواست قوطي کوک رو به من بده خيلي اتفاقي قوطي از دستش ول شد و روي زمين قل خورد. اون خانوم رفت دنبالش و از زمين برش داشت و وقتي داشت بهم ميدادش اخطار کرد که يه مدتي صبر کنم بعد بازش کنم! خوب... من خيلي زود رول کوچيک سوسيسم رو خوردم و شروع کردم با دوستم قدم زدن . بهرحال من يادم رفت بود که نبايد قوطي کوک رو به اين زودي باز کنم. وقتي يه دور تو حياط مدرسه زديم بي هوا درش رو باز کردم... يهو سر قوطي منفجر شد و تمام کوک موجود توش، ريخت روي بلوز سفيد مدرسه ام!!! و تقريباً تمام پسرهاي اون اطراف اين منظره رو ديدن.... واقعاًً خيلي خيلي وضعيت ناجور و خجالت آوري بود!!!!

× هنوزم اولين باري رو که يکي از پسرهاي مدرسه ازم خواست باهاش بيرون قرار بذارم به روشني يادم مياد. خييييليييي خجالت کشيده بودم. همينجور خيره نگاهش ميکردم و نمي تونستم چيزي بگم. بعد از چند لحظه سکوت فقط تونستم با تمام قدرت فرار کنم....(خنده)

× به عنوان يه بازيگر سخت ترين کار براي تو جلوي دوربين چيه؟
اما: ممکنه به نظر شما اين مسخره بياد... من ميتونم جلوي دوربين ديوونه بازي دربيارم، گريه کنم، داد بکشم و تقريباً هر کارديگه اي که فکرشو بکنيد انجام بدم ولي وقتي ميخوام بخندم و خنده ام هم واقعي جلوه کنه، جداً مصنوعي از اب درمياد. خيلي خيلي با اين موضوع درگيرم. بعضي وقتها هست که موقع فيلمبرداري ما يه چيزي اشتباهي از دهنمون مي پره و کارگردان کات ميده چون من و دن و روپرت شروع ميکنيم به خنديدن و نميتونيم جلوي خنده امون رو بگيريم. ولي وقتهايي که شما جلوي دوربين ايستاديد و کارگردان ميگه "حرکت" و در اون صحنه از شما ميخوان که بخندين در اون لحظه خنديدن غيرقابل امکانه. هيچ محرک خنده اي وجود نداره. اين يکي از عيب هاي منه!!

× کار کردن توي فيلم چهارم مثل بقيه ي فيلمها بود؟
اما: نه، جداي از روش ساخت فيلم. فکر کنم از يه نظر کار کردن با کارگردان هاي مختلف يه شانس بزرگه، واقعاً جالبه چون هر دفعه اونا چيزاي جديد رو به من ياد دادن. من چيزاي خيلي زيادي از اونا ياد گرفتم. من عاشق سفر به زير دريا و استفاده از دستگاه تنفس غواصي هستم بنابراين قبلاً مدرک شنا رو گرفته بودم اما در زير آب مراحلي از ما ميخواستن انجام بديم که ما مجبور بوديم بخاطرش مدرک
PADI رو بگيريم تا بتونيم از دستگاه تنفس غواصي استفاده کنيم. چيزي که من قبلاً هيچوقت انجامش نداده بودم و يا کارهاي ديگه اي مثل اين!

× وقتي براي گذروندن با دوست پسر داري؟ اصلاً دوست پسر داري؟
اما: نه، در حال حاضر نه. اگه بخوام صادقانه بگم من وقتي براي گذروندن با دوست پسر ندارم چون واقعاً سرم شلوغه. روزها بلنده ولي وقتهايي هم که سر فيلمبرداري نيستم مجبورم به مدرسه برگردم. من امسال به يه مدرسه ي کاملاً دخترونه اومدم و گزينه ي زيادي واسه انتخاب ندارم. با پسرهاي زيادي ارتباط دارم که دوستهاي خيي خوبي واسه من هستن، ولي دوست پسرم نيستن.

× بخاطر شهرت زيادي که بدست آوردي والدينت محافظت بيشتري ازت ميکنن؟
اما: فکر کنم مامانم خيلي بادقته و شديداً مواظبه که من زندگي نرمالي داشته باشم. من اجازه دارم هر روز پياده به مدرسه برم و برگردم. ميدونم چطور بايد سوار اتوبوس و مترو بشم و از تونل عبور کنم. اون خيلي خيلي سعي ميکنه منو خاکي و معمولي بزرگ کنه.

× فکر ميکني رون و هرميون آخرش به هم ميرسن؟
اما: بايد بگم وقتي داشتم شاهزاده ي دورگه رو مي خوندم همش با خودم فکر ميکردم "بخاطر خدا هرميون و رون، ميشه اين مسخره بازيها رو تموش کنيم؟ ميشه لطفاً به همديگه برسيم؟ اين موضوع آخرش منو دق ميده!" اگه در پايان داستان اتفاقي براي اين دو تا نيوفته و بهم نرسن من حسابي ناراحت و نااميد ميشم. کلاً من دلم ميخواد جفت شدن رون و هرميون رو ببينم و خيلي مايلم هرميون از هوشش براي انجام کارهاي بزرگتر و باحالتر استفاده کنه. عاشق اينم که اون کارهاي هيجان انگيز انجام بده.

× دلت ميخواد با دن يا روپرت جفت بشي؟
اما: اوه، خداي من نه! واقعاً نه! صادقانه ميگم، من با دن و روپرت يه رابطه ي کاملاً خواهرانه دارم و اونا براي من درست مثل برادر هستن. مثل اين ميمونه که شما با برادرتون در مورد بوسه و عشق بازي صحبت کنيد. اين خيلي مسخره و زشته. خيلي عجيب غريبه... اصلاً خوب نيست.

× اگه ديگه نتوني در فيلم هاي هري پاتر بازي کن، چه حسي نسبت به کس ديگه اي که نقش هرميون رو بازي ميکنه داري؟
اما: خدا نکنه! مطمئناً از اين موضوع متنفرم! خيلي واسم دردناکه چون قسمت خيلي بزرگي از شخصيت من الآن در هرميون نهفته ست. من از نظر احساسي و اخلاقي خيلي نسبت به هرميون احساس نزديکي ميکنم -البته ميدونم که جي.کي.رولينگ اين شخصيت رو نوشته- ولي احساس من اينه. به هر حال بخشي از شخصيت هرميون در فيلم ها رو من بهش دادم بنابراين اگه کسه ديگه اي اين نقش رو بازي کنه واسم خيلي عجيب غريب و ناراحت کننده ست!

× بدترين لباسي که مجبور شدي براي نقش هرميون بپوشي چي بود؟
اما: شايد بدترينشون -در اين فيلم آخر- بلوز پشمي و دامن پيچازي که بي نهايت تنگ بودن. جداً غير قابل تحمل بود.

× اجازه داري بين فيلم چهره ات رو تغيير بدي؟
اما: زماني که مطمئن بشم اونا براي فيلمهاي ديگه به من احتياج ندارن، اجازه دارم هر کار دلم بخواد بکنم. البته فعلاً کاراي کوچيک عيبي نداره. من اين هفته دارم گوشم رو سوراخ ميکنم.

× بيشترين ولخرجي اي که کردي چي بوده؟
اما: من واسه خودم يه لپ تاب خريدم، مطمئناً بزرگترين ولخرجي اي بوده که از زمان بازي در فيلم هاي هري پاتر کردم. البته من واقعاً به پولم دسترسي ندارم، اون پولها تا 18 سالگي من در بانک نگهداري ميشن و تا اون موقع ابداً دست من بهشون نميرسه و همونجا مي مونن.. تنها وقتهايي که من ميتونم از پولم برداشت کنم موقع لباس خريدن براي بزرگداشت و اکران فيلمها و يا يه همچين مواردي هستش.

× موقع باس انتخاب کردن، از طرف طراحهاي لباس چيزاي مجاني ياد ميگيري(خنده)؟
اما: نه، فکر کنم اين کارا برام خيلي زود باشه. البته اميدوارم بزودي يه چيزايي واسم بفرستن تا منم ياد بگيرم!

ترجمه شده توسط دوشیزه اونیس مک براید


 

نوشته شده توسط تام ريدل در جمعه 29 دی1385 ساعت موضوع در مورد شخصيتهاي هري پاتر | لينک ثابت